حكيم زجاجى
544
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
15 محمد سپه را بههم برشكست * سرافراز دست دليران ببست پريشان شد آن لشكر بىشمار * ز بيم سرنيزهء همچو مار دوم بار عبد اللّه سرفراز * سپه را به كينه فرستاد باز بكردند آن روز رزمى دگر * سوى مردى پور قاسم نگر چو شد رزم آن نامداران درشت * سپاه خراسان نمودند پشت 20 بيامد سوى معتصم زآن خبر * شد آن شاه زآن كار زيروزبر يكى نامه بنوشت با رنج و درد * بر مير عبد اللّه شيرمرد كه لشكر برآراى و خود رو به جنگ * برون آر نام بزرگان « 1 » ز ننگ چو آسان گرفتى تو آن كار سخت * ز ناگاه تاب اندرآمد به تخت بماندى كه تا مور شد همچو مار * برآورد از لشكر ما دمار 25 اگر تن زنى اژدهايى شود * براى من و تو بلايى شود برو خويشتن و لشكرآراى باش * چو قطب فلك پاى برجاى باش برو خويش و لشكر ببر سربهسر * به دست كسان مار گير اى پسر چو برخواند آن نامه مرد سترگ * به اسب اندرآمد به كردار گرگ بفرمود تا گشت لشكر سوار * روان شد به يك ره سپه چل هزار 30 سوى طالقان رفت پرخشموكين * ز اقبال تاج و ز دولت نگين دو لشكر به روى اندرآورد روى * يكى همچو آهن يكى همچو روى سپاه خراسان كمين كرده بود * سرافراز در جنگ پرورده بود چو دانست عبد اللّه نامدار * كه شد گرمتر آتش كارزار بفرمود تا خيل ريزندهخون * كمين برگشادند در قصد خون 35 گرفتند آن قوم را در ميان * خروشان و جوشان چو شير ژيان سرافراز عبد اللّه شيرگير * درآمد به گرز و به شمشير و تير فراوان از آن نامداران بكشت * نمود آنكه بد زنده زآن روى پشت بشد پور بو القاسم اندر گريز * چو آتش به شهر نسا راند تيز نهان كرد رخ در نسا يك دو ماه * پراكنده گشتند يكسر سپاه
--> ( 1 ) بزرگ